پایان بیست و هفت
-
تاریخ: 1397/1/23 ساعت: 16:35
تمام شد! یک سال دیگر هم گذشت و من همچنان ایستادهام در ناکجاآباد این مسیر، حیران و سردرگم در خود، گیج و گنگ در خویشتن. نه آن کردهام که باید و نه آن بودهام که شاید . . . و در این میان کیست مقصرتر از من؟ و کیست جبران کننده جز من؟ روزها و شبها گذشت و مرگ نزدیکتر شد و کوله بار خالیتر و دستها به گدایی بلن...
گنگی
-
تاریخ: 1397/1/23 ساعت: 16:35
می ترسم . . .می ترسم از گفتن هاو می هراسم از نگفتن هاچه فصل سردی است تنهایی ندانستنو چه دشوار است مسیر دانستن.سخت است ایستادن میان تردید گفتن و نگفتن . . .
در خواست
-
تاریخ: 1397/1/23 ساعت: 16:35
انگار کن بالای قلهای ایستادهای زیر پایت دره ایست بی انتها کوه و ابر و دره و قله . . . جایی این چنین، دوست دارم که فریاد بزنم از اعماق وجودم همه نگفتنیها را هر چه را که در دلم سنگینی میکند را شاید کمی سبک شوم
برای خودم . . .
-
تاریخ: 1396/7/13 ساعت: 18:29
مدتهاست که ننوشتهام. نه اینجا و نه هر جای دیگری. ________ مینویسم نه برای خوانده شدن، که برای آرام شدن. برای آرام گرفتن تلاطمِ هر چه آشوب در دل. برای رهایی از بند در هم تنیده افکار پیچیده در پای دل. مینویسم برای خودم . . .
تلاش
-
تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 16:40
بیهوده دست میبری بر کاغذ و قلم! چه میخواهی از جان کلمات که رهایشان نمیکنی؟ چه میخواهی از جان کاغذ که سپیدش نمیگذاری؟ وقتی هزار لفظ و واژه و عبارت همراهیات نمیکنند برای نوشتن، بیهوده تلاش مکن . . . . تیغ قلم میزنم بر تن خیال، میشکافم ذهن را که بیاید، که بماند، که بزرگ شود کودک نوپای تفکرم
تدریس
-
تاریخ: 1396/1/30 ساعت: 13:31
لستُ معلماً .. لأعلمک کیف تحبینْ . فالأسماک ، لا تحتاج إلا معلمْ لتتعلم کیف تسبحْ ..
تو
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 10:43
مینویسم . . . بعد از روزها و ماهها، بعد از مدتها دوری و نبودن، بعد از هزاران خواستن و نتوانستن . . . مینویسم نه برای تو، که برای خودم. برای خودی که برای تو میخواهمش. برای خودی که هر چه دارد و هر چه هست، از توست. برای خودی که نیست، برای تویی که هست. مینویسم به آن زبان که تو بیاموزیام، به آن واژهها که...
قدم . . .
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 10:43
زمان آن هنگام که لباس روز پوشید و وقت آن زمان که سحر نامیده شد، قدمی به مرگ نزدیکتر شدم. گامی پیشتر رفتم برای برای رفتن و ماندن، برای نبودن و بودن. بیست و شش سال گذشت از آن شب . . . خوب و بد، ناراحت و خوشحال، شاد و ناشاد، اشک و لبخند و هزار هزار حال دیگرم بوده است در این ایام. عمری گذشت و عمری اگر ب...
نبرد
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 22:33
طوفانیام، بارانیتر از همیشه . . . آتشم میبارد از هر سو، در نبرد این میدان کدام سنگر امنتر از آغوشت؟
مزرعه
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 22:32
حرف می کارم به دل؛ احساس می بارم از جان؛ چه سود؟ به شوره زار، کشت نمی توان کرد . . . پ.ن: من، نه آنم که باید باشم. لختی دیگر، فصل دروست، کشته ها را مراقبت باید . . .
. . .
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 22:32
حرف حرفت ، آه ! آیه آیه ات ، بغض ! سوره سوره ات ، اشک ! صفحه صفحه ات ، سرخ ! ای مصحف کبود . . .
بهار
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 22:31
سال نو می شود و من باید که نو شدن. باید که تو شدن. زمستانم را خودت بهاری کن، که توئی بهارِ هر چه وقت . . . السلام علی ربیع الأنام . . .
بحران
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 22:31
نوشتن را نمیتوانم، ننوشتن را هم.قلم به دست . . . واژه و عبارت و جمله . . . و باز هم نمی کنند آنچه را که باید و نیستند آنچنان که شاید.غوغای حرف و فکر و خیال، هیاهوی واژه و لفظ و عبارت، طوفان می کند وجودم را، آشوب می کند دلم را اما . . .افسوس که راهی نیست به ساحل امن نوشتن، مجالی نیست برای گفتن و مأوا...
عطش
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 22:31
می شکند هر چه لفظ و عبارت، تکه تکه می شود هر چه واژه و معنا، حرف و حرف و حرف . . . آوار می شود بر سرم تمام حروف، جاری می شود بر ذهنم راهی می شود به دلم به انتظار واژه ای برای بیان معنایی . . . . عطش می باردم، تفتیده چون کویر باران نرسیده خشکیده چون لب های به ضریح نرسیده . . . . مانده ام در آرزوی شبن...
باغ
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 22:31
میخشکاند گلهای دلم را، اشک چشمانت. شیرینی وجودت را شوری مباد . . .
شانه
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 22:30
آشفتهام، مثل موهایت دستی بکش بر دل بیقرارم . . .