خرید بک لینک

زمان آن هنگام که لباس روز پوشید و وقت آن زمان که سحر نامیده شد، قدمی به مرگ نزدیکتر شدم.

گامی پیشتر رفتم برای برای رفتن و ماندن، برای نبودن و بودن.

بیست و شش سال گذشت از آن شب . . .

خوب و بد، ناراحت و خوشحال، شاد و ناشاد، اشک و لبخند و هزار هزار حال دیگرم بوده است در این ایام.

عمری گذشت و عمری اگر باشد خواهد گذشت و اگر نباشد . . .

دست خالی ماندن، آن کار که باید، نکردن، آنچنان که شاید، نبودن، جز تباهی و حرمان، نخواهد داشت.

اوست دستگیر، پس جز از او نباید که خواستن

تکیه و توکل بر اوست و بازگشت هم به او.

برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 10:43

صفحه بندی