خرید بک لینک
دلم برای خودم تنگ شده است. برای آنچه بودم. برای آنچه میکردم. دلم برای آرزوهایی که داشتم - و هنوز هم دارم - تنگ شده است. خیلی تغییر کردهام، اما نه آن تغییری که باید. و در عین همه این تغییر کردنها، ثابت ماندهام. شبیه کسی که روی تردمیل دویده است. هزاران متر رفته و اما هنوز همان جایی است که بود. دلم میخواست و میخواهد که تمام کنم هر چه ناتمامها را، بروم هر چه نرفتهها را، ببینم هر چه ندیدهها را، بخوانم هر چه نخواندهها را. دلم میخواهد رها شوم از هر چه مرا دور کرده از خودم، دلم میخواهد خودم را پیدا کنم. آن خودی که باید باشم، نه آن خودی که هستم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: سه شنبه 6 شهريور 1403 ساعت: 13:32

قدیمترها وقتی پبشxadنهاد تدریس میxadدادند، یا پیشxadنهاد شروع کارهایی که نیاز به اطلاعات  و تجربه و مهارت داشت، حتی اگر در آن زمینه توانxadمند هم بودم، از شروع کار امتناع میxadکردم به بهانه آماده نبودن و مسلط نبودن. و گمانم این بود که آدمی باید در آن موضوع به غایت کمال و توان رسیده باشد تا بتواند برای دیگران آموزگار و منشا اثر باشد. این تفکر، همراه با کمبود و حتی عدم اعتماد به نفس باعث شد تا سالxadها دست به هیچ کاری نزنم و در آن مسیر ایدهآل طلبی که بودم، ایدهآل طلبتر بمانم و البته هیچ کاری هم نکنم. لذاست که به این نتیجه رسیدم ، یعنی انفعال، یعنی توفق، یعنی هیچ. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: چهارشنبه 23 خرداد 1403 ساعت: 12:42

کلمات، نمادند. نشانهاند، رمزند برای بیان آنچه آدمی در ذهن دارد. و آنچه آدمی در ذهن دارد، هر آنچه که میداند و هر مفهوم که میتواند تصور کند، با استفاده از همین کلمات است که شکل میگیرد و ایجاد میشود و ماندگار میماند. و کلمه آن چیزی است که ما ساختهایم و معنا را بر آن بار کردهایم. کلمه مجبور است به بودن، مجبور است به معنا پذیرفتن، مجبور است به معنا را منتقل کردن. فکرها و کلمات به هم وابستهاند. رابطه این دو، رابطه دوری است: اگر کلمه نباشد، فکری نیست و اگر فکری نباشد، کلمهای نیست. فکر و کلمه، یکی هستند. وابسته مطلقند به هم. هیچ کدام بیدیگری نه معنا دارد و نه صورت میپذیرد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: چهارشنبه 23 خرداد 1403 ساعت: 12:42

تاریخ را بعضی خطی تصویر و تصوّر کردهاند؛ که در نقطهای شروع میشود و در جایی به پایان میرسد. پایانی به معنای واقعی، به معنای تمام شدن، نیست شدن. بعضی دیگر اما، نگاهی دایرهوار به تاریخ دارند. اینجا هم نقطهای برای شروع هست اما جایی برای پایان نیست. آنجا که گمان میکنی به پایان رسیدی، خود شروعی تازه است، انگار که همه چیز نو میشود، جدید میشود، تازه میشود. انتهایی وجود ندارد. زمان، چونان دایرهای است که نمیتوان برای آن رأس و اول و آخری تصور کرد. حرکتی دائمی و به دور خود. گروه سوم اما، تاریخ را به مثابه حلقههای روی هم، چیزی شبیه فنر تصویر میکنند. جایی برای شروع هست، و نقطهای هم برای پایان؛ اما این پایان، خود از همان مبدا اولیه عبور میکند. نقطه پایان، انگار همان جای آغازین است اما با این تفاوت که خود آن نیست. در نگاه سوم، با هر بار رسیدن به نقطه آغاز، یک مرحله بالا آمدن و صعود کردن هم، انجام شده است. در دل چرخش ایام، چرخش آدمی و رشد او نیز هست، بالا آمدن او -حتی اگر خودش نخواهد- هم هست. تولد، و رسیدن سالگرد آن، به گمانم روایت تاریخ از نگاه سوم است. آدمی، هر سال که میگذرد، دوباره به همان مبدا و نقطه آغاز میرسد، انگار که فرصتی دارد برای شروع مجدد، وقتی دارد برای دوباره زیستن. سالگرد تولد، فرصتی است که تجربه گذشته را پیش رو دارد و ابهام آینده را. گذر عمر، خط نیست که طی شود و تمام شود و گذشته و گذشتنش هیچ شود؛ گذر عمر دایره نیست که بتوان از همان جای اول، دوباره شروع کرد و رفت و ساخت و گذشت و فراموش کرد آنچه بوده را؛ گذر عمر، حلقه است؛ حلقههای به هم پیوسته. حلقههای رو هم سوار شده. حلقههای بالا آمده و صعود کرده. در گردش دوباره ایام، به نقطه شروع میرسی، اما بالاتری؛ زیر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: پنجشنبه 26 بهمن 1402 ساعت: 21:46

معتقدم راه و رسم زندگی کردن آدمها را، و حتی گفتار و کردارشان را، اعتقاداتشان مشخص میکند. آن کس که مرگ را پایان دنیا میداند، و معتقد است باید در چند روز زندگی، بهره برد از هر چه هست، یک مسیر و روش برای زیستن برگزیده، (سوای از انتخاب خوب یا بد مسیر) و آن کس که زندگی در جهان دیگر را حقیقت میداند، مسیری دیگر را انتخاب کرده. (هر چند با داشتن همین اعتقاد هم، عملکردها متفاوت است.) و در این میان، برای آنان که هنوز در چندراهی انتخاب، و تضاد میان منافع و ارزشها ماندهاند، زندگی جنبه سختتری از خود نشان خواهد داشت. مثلا برای آن کس که از سویی اعتقاد به امر قدسی دارد و مفاهیمی مثل برکت، اثر وضعی، اثر دعای خیر، اثر صله ارحام و هزاران مورد دیگر، برایش معنا دارد، گاه بنبستهای زندگی، چنان در تضاد با این مفاهیم قرار میگیرد که فوقف متحیرا. گرههایی که کلیدش را مواردی از آن دست گفتهاند. یا آن کس که به امید و وعدهای، کاری را (حتی بدون دانستن چرایی و علت) انجام میدهد یا انجام نمیدهد، در برابر آن کس که صرفا نگاهی زمینی دارد، کار دشوارتری خواهد داشت. پن۱: و حتما حرف بیش است، مطلعی بود. پن۲: آنان که به سواد علی البیاض ایمان دارند، گلوله آتش بر دست گرفتهاند. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1402 ساعت: 13:09

در میان تمامی ادیان و مذاهب و آیینها سخنی هست واحد، که به بیانهای مختلف گفته شده است: «هر چه برای خویش، خوش داری برای دیگران هم خوش بدار و هر چه برای خویش، ناخوش میداری، برای دیگران هم ناخوش بدار.» از سوی دیگر، متفکران، تعامل و ارتباط و مسئولیت آدمی را در چهار نسبت بیان کردهاند: + نسبت به خدا (امر قدسی، معنویت) +نسبت به خود + نسبت به دیگران + نسبت به طبیعت جمع این دو سخن -خصوصا در نسبتهای سومی و چهارمی- در میدان حرف، سهل است و در وادی عمل، صعب. به تعبیر دیگر، معنای آن سخن واحد، رعایت حق دیگری است و احترام به او، چه انگار که او، تویی. در تعامل و ارتباط، در انجام مسئولیت و کار، در سخن گفتن و حرف شنیدن، در کسب و کار، در تعلیم و تربیت، و در هر چه که خود میخواهی و میکنی و دوست داری، او را جای خودت ببین و بدان. اگر کاسبی، خریدار باش، اگر معلمی، دانشآموز باش، اگر کارمندی، ارباب رجوع باش، اگر رانندهای، مسافر باش، اگر والدی، فرزند باش، اگر حاکمی، رعیت باش! ببین اگر تو بودی، دوست داشتی چگونه با تو تعامل کنند، برای او همان کار کن، یا از چه ناخشنود میشدی، آن کار مکن. اگر چنین کردی و چنین بودی، و اگر همگان چنین کردند و چنین بودند، اختلاف و ناراحتی و خلاف و بیقانونی جایی برای حیات نداشت. اینها به حرف، آسان است و شدنی، که اگر بشود، چه شود! اما در وادی عمل، دشوار است و سخت شدنی. البته که هستند کسانی که چنین زیستهاند. این یک نسبت و روایت است از حقالناس، و البته که مصادیق آن بسیار است و هر کس، خود بهتر میداند چیست و میتواند که مراعات کند حق دیگران را. تمام. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1402 ساعت: 14:46

قدیمترها بیشتر مینوشتم، هر وقت دلم میگرفت مینوشتم. هر موقع حال خوبی نداشتم مینوشتم. نوشتن انگار برایم مسکنی بود که سبک شوم. راهی بود که تخلیه شوم. رها شوم از رنج لحظههای غم. این روزها، و بلکه این ماهها و شاید حتی این سالها، دور شدهام از نوشتن. انگار که فاصله افتاده است میان من و کلمات. انگار که قهر کردهاند واژهها.  نمیدانم. شاید مشکل جای دیگری است. انگار بیحس شدهام، سِر شدهام. جوری که حتی برای آرامش خودم هم تلاشی نمیکنم. خستهام، خیلی خسته. گیج و گنگ و مبهوت. شبیه گم شدهای در بیابان که نه راه میداند و نه آب و غذایی دارد و نه حتی امیدی برای نجات. ذهنم مشوش است. مثل کلافی گره خورده. گرهی که به دندان هم امیدی نیست برای باز کردنش. خستهام، بیحوصله، بیحال، بیتمرکز، بیحس، بیانگیزه، بیامید. دچار روزمرّگی شدهام، هفتهمرّگی، ماهمرّگی؛ نه، اصلا انگار دچار لحظهمرّگی شدهام. نمیدانم، شاید هم روزمُردگی. دور ماندهام از آرزوهایم، عقب ماندهام از آنچه میخواستم، جا ماندهام از اصل آنچه دنبالش بودم و سرگرم شدم به حاشیهها... قرار ما این نبود. قرار من نه با خودم نه با هیچ کس دیگری این نبود. بد قولی کردم، بد عهدی کردم، خراب کردم... آه... ------ آه! مِن قِلَّةِ الزّادِ، و طُولِ الطَّریقِ، و بُعدِ السَّفَرِ، و عَظیمِ المَورِدِ!  (امیرکلام  علیهالسلام) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1402 ساعت: 14:46

شاید جایی در همین حوالی، شاید کمی هم دورتر،

شاید در همین سالها، شاید کمی هم قبلتر،

خودم را گم کردم.

ناگهان دیدم که تنها ایستادهام، بیخودم.

اطرافم خالی بود از هر چه من. انگار کن ایستاده باشی در دل صحرا، یا سوار بر قایقی، در پهنه دریا.

اگر نشانهای دیدید، بگویید و مژدگانی بگیرید.

برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: دوشنبه 18 ارديبهشت 1402 ساعت: 18:38

گاهی احساس میکنی زندگی فرصت دوباره زیستن به تو داده است، از اول شروع کردن. انگار صفحهای سفید، که میتوانی هر نقشی که دوست داری در آن تصویر کنی، یا انگار آسمانی آبی، که ابرهای سفیدش را هر طور که بخواهی میتوانی تصور کنی. زندگی شاید این باشد، اما همه زندگی این نیست... زندگی هیچ وقت آن بوم سفید دلخواه تو نیست که بتوانی هر طرح و رنگی در آن بزنی. ابعاد بوم زندگی را دیگران برایت تعیین میکنند؛ بومی خارج از تصور مرسوم، بومی هزار ضلع که هر طرفش را انگار کسی ساخته است. طرح و رنگ را هم دیگران برایت مشخص میکنند، هر چند نادیده و ناپیدا. تو، مختاری برای انتخاب طرح و رنگ و وسیله نقاشیِ زندگیات، اما انتخابی از میان آنچه دیگران برایت مجاز شمردهاند، آنچه دیگران برایت مشخص کردهاند؛ آن رنگها که آنان برایت تدارک کردهاند، آن طرحها که آنان برایت ترسیم کردهاند... تو، مختاری، اما... اختیاری در دایره جبر، که ما مجبوریم به اختیار. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: يکشنبه 15 آبان 1401 ساعت: 23:16

از شدت حیرانی، دوست دارم یکی بیاد جای من فکر کنه، جای من همه چی رو بسنجه، جای من تصمیم بگیره و من فقط انجامش بدم.

دچار کمآوردگی نسبی شدم!

شبیه یه مسافر غریب، در شهر غریب، وسط میدون اصلی شهر که از همه طرف راهی برای رفتن داره و نمیدونه چیکار باید بکنه!

برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: پنجشنبه 15 ارديبهشت 1401 ساعت: 14:48

در تهران، نزدیک دروازه شمیران، میدانی هست به نام ابن سینا. الان مجسمهxadای دارد و ایستگاه مترو و نظم و ترتیبی. قدیمxadترها اسمش را گذاشته بودند "میدان چه کنم؟" عابر بیچاره از تعدد راهxadها، نمیxadدانست کدام مسیر، راه اوست برای رفتن. جوانی برای من، دقیقا ایستادن در وسط این میدان است. جایی از عمر که باید تصمیم بگیری کدام مسیر را انتخاب کنی. مسیرهایی به ظاهر گاه پر پیچ و خم و گاه مستقیم و سرراست که البته انتهای هر کدام ناپیداست. نه توان رفتن و آزمودن همه مسیرها مهیاست نه مجال ایستادن طولانی مدت و تصمیم گرفتن سر صبر و حوصله. ثابت ماندن و حرکت نکردن در این میدان، صرفا توهم است. در هیاهوی آدمxadها و گذشت زمان، انگار که بر نوار نقالهxadای ایستاده باشی؛ تو ثابتی، اما عمر در گذر و تو در گذار. زندگی، روایت اول شخص است. اول شخصِ محدود. اول شخصی که در میانه همان میدان ایستاده. تنها میxadداند از کجا آمده و با خودش چه آورده است - آن هم اگر حافظهxadاش یاری کند - و پیش رویش مسیرهایی که هیچ از آنها نمیxadداند؛ نه مقدار و طول و مسافتش را، نه وسایل مورد نیازش را، نه همراه و همسفرش را، نه شرایط و احوال آیندهxadاش را. این نه به این معنی است که آدمی تنهاست، که آدمی، بیxadخبر از فرداست. «چند باری ایستادن در این مسیر را تجربه کردهxadام، شاید بار اول یا شروع جدیاش، موقع انتخاب رشته دبیرستان بود، تستxadهای رغبتxadسنجی و علاقهxadشناسی، پیشنهادش ریاضی بود، من هم در دبیرستانی بودم که ریاضی رشته اولش و بود تجربی بعد از سالxadها، تازه با اصرار بچهها داشت راه میxadافتاد. انتخاب من هم طبعا ریاضی بود، تا کنکور همان ریاضی خواندم – البته خواندن که نه، فقط ریاضی بودم!- کنکور که شد، از بین صد انتخاب فکر کنم فقط یکی دو مهندسی زدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: پنجشنبه 15 ارديبهشت 1401 ساعت: 14:48

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: پنجشنبه 15 ارديبهشت 1401 ساعت: 14:48

به اندازه چند سال خراب کردهام؛

انگار کن که زلزلهای مدام و بیوقفه.

اینجا و اکنون، این حجم از آوار را، این حجم از تخریب را،

این بنای فروریخته را،

چگونه دوباره ساختن، دوباره بنا کردن، دوباره آباد کردن،

نه میدانم، نه میتوانم.

دست نیاز و استمداد فقط به سوی تو دراز میکنم ای قادر بر هر کار و پوشاننده هر خطا.

برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: دوشنبه 6 بهمن 1399 ساعت: 6:51

در میانه چند ضلعی عقل، احساس، شرع، اخلاق، عرف، من و تو،

نقطه تعادل کجاست؟

برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: دوشنبه 6 بهمن 1399 ساعت: 6:51

گاو نُه من شیر شنیدین تا حالا؟

یه اتفاقی افتاد که بهم گفت نه تنها شیرارو ریختی، که تر زدی به همه چی!

راست میگفت...

برچسب: نویسنده: هلیا خوشنام تاريخ: دوشنبه 6 بهمن 1399 ساعت: 6:51

صفحه بندی